• ۱۴۰۴-۱۱-۱۹
  • مشهد
  • ساعت کاری: 8.00 - 15.00

نشریه ادبی انارستان- شماره ۱۲

انارستان

نشریه دانشجویی انارستان

فصلنامه ادبی

سال پنجم، شماره ۱۲، بهار ۱۴۰۳

سردبیر، مریم گندمی ثانی

مدیرمسئول، سیده عزل مصطفوی

 

انارستان
فریدون مشیری

در معرفی شخص این شماره، باهم داستان زندگی شاعری را می‌خوانیم که یکی از افراد به‌نام در شعر نو بوده و اشعار وی، مخاطبان بسیاری را به خود جذب کرده است. این شعر زیبا و عاشقانه زبان فارسی، از معروف‌ترین آثار این شاعر است. بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

نشریه ی دانشجویی انارستان

فصلنامه ادبی

شمارهی مجوز: ۳۲۰/۶۰۳۵

صاحب امتیاز: کانون فرهنگی ادبی انارستان

سردبیر: مریم گندمی ثانی

مدیر مسئول: غزل مصطفوی

ویراستار: صبا غفاری

هیئت تحریریه: مریم گندمی‌ثانی، مهدیه قیسی پور، فاطمه رجبعلی زاده، نویسا خوافی، فاطمه عباسی، مهسا چاجی، فائزه یوسفوند، امیرعلی نهادی، سیاوش خالقی مقدم، ساره حسینی، فاطمه عزیزی مقدم، محمدرضا عبدی، صبا غفاری، امیررضا عابدین‌زاده، سید جواد جوادی

بخش اول

۱_سخن سردبیر: مریم گندمی‌ثانی ۲_سخن ابتدایی: مهدیه قیسی‌پور

بخش دوم، به شیرینی انار

۳_متن انگلیسی: مریم گندمی‌ثانی ۴_ترجمه متن انگلیسی: مریم گندمی‌ثانی ۵_متن ادبی: فاطمه رجبعلی‌زاده ۶_متن ادبی: نویسا خوافی ۷_متن ادبی: فاطمه عباسی ۸_متن ادبی: مهسا چاجی ۹_شعر ادبی: فائزه یوسفوند ۱۰_شعر ادبی: امیرعلی نهادی ۱۱_شعر ادبی: سیاوش خالقی مقدم ۱۲_داستانک: ساره حسینی

بخش سوم، بخند مثل انار

۱۳_متن طنز: ساره حسینی

بخش چهارم، در حاشیه

۱۴_مناسبت باستانی: فاطمه عزیزی مقدم ۱۵_نقد کتاب: فاطمه عزیزی مقدم ۱۶_ادبیات غرب: محمدرضا عبدی

بخش پنجم، کافه انار

۱۷_معرفی شخص: صبا غفاری ۱۸_شعر معرفی شخص: صبا غفاری ۱۹_معرفی کتاب: امیررضا عابدین زاده ۲۰_معرفی موسیقی: ساره حسینی ۲۱_معرفی نمایشنامه و تئاتر: محمدرضا عبدی

بخش ششم، میکروفون انارستان

۲۲_گزارش: سید جواد جوادی

سخن سردبیر

«ستارۀ من و تو»

مرا نوازش کن...

آن‌گونه که گلبرگ سربه زیر را به نشاط می‌آوری.

نوازشم کن آن‌گونه که باران را با دستانت لمس می‌کنی.

مرا حبس کن آن‌گونه که دستانت پروانه‌ای را در خود نگاه می‌دارد.

انگشتانت را در گیسوانم فرو ببر و آن‌گونه که گندم‌‌ها را می‌نوازی، ستایشم کن.

می‌خواهم تماشایت کنم آن هنگام که قلم را به دست می‌گیری تا برایم نامه‌ای از عشق بنویسی؛ سپس قاب کنم تصویری از تو و زیبایی‌ِ دستان خالقت بر دیوار اتاق، قاب کنم بر دیوار عشق؛ تا هرگاه تو را خواستم، در آغوش گیرم جهانمان را.

می‌خواهم حصار دستانت برای من باشد.

مرا در بند بگیر آن‌گونه که احساس کنم برای آزادی نیازی به پرواز ندارم.

مرا در بند بگیر آن‌گونه که دریابم برای پیوند دستان من و تو نیز ستاره‌ای در عمق کهکشان‌ها می‌تابد. ستارۀ من و تو.

دستانم را که رها کردی، دریافتم تاکنون هیچ‌گاه خانه را تا این حد دور حس نکرده بودم.

کاش بیایی و دستان یخ‌زده و رها مانده‌ام را قفل دستانت کنی و با نفست گرم کنی تن خسته‌ام را.

کاش بیایی و ببینی ستاره‌ی‌مان برای دوباره تابیدن در انتظار توست.

ستاره‌ی‌مان دارد می‌میرد. ستاره‌‌ی‌مان...

مریم گندمی‌ثانی

مریم گندمی‌ثانی

سردبیرنشریه ی فرهنگی ادبیانارستان
رشته ی علوم آزمایشگاهی، ورودی بهمن ۱۳۹۹

دستها
کهکشان
بخش اول: سخن ابتدایی

شبگرد عشق

چه بسیار سخنانی که در باب عشق گفتم و چه عاشقانه شعرهایی که برای عشق سرودم اما هیچ‌کدام غم دستان گرفته نشده‌ام را وصف نکردند که چگونه بوی دلتنگی می‌دهند. اشتباه از آنان نیست، زیبای من؛ مشکل از من است که در عالم خاکی، به دنبال گَردِ آسمان عشق می‌گردم.
در تعجبم که چطور، دستانی که رنگی از یار ندارند، در وصف یکتا بودنت قرآنی برای عشق می‌نویسند. تلخ نیست، معشوق بی‌مهرم؟ هرچند منصفانه نیست نفهمیدن دستانم اما کدام پادشاه در خواب باشد و درد فقیر بیدارش کند؟
آرام بگیرید، دستان بی‌پناهم! حتی خورشید هم از برای ماه پدیدار نمی‌شود؛ چه رسد به معشوق نابینای ما! پس چرا فانوس عشقش خاموش نمی‌شود؟ مگر یزدان فراموش می‌کند پروردگاری را وقتی که بنده‌اَش کافر می‌شود که من فراموش کنم چشمانی را که سند وفاداریم هستند؟

چرا خود را گول می‌زنم با امید واهی دوست داشته شدن، وقتی که معشوق حتی نگاهم نمی‌کند؟ چرا که فراموش کردن معشوق، حکم بر اعدام احساس می دهد!

هرچند که معشوق دل ندهد اما چه کنم که فقر محبت محبوب، اسباب مستی شبگرد عشق را فراهم می‌کند.

مهدیه قیسی پور

مهدیه قیسی پور

رشته ی علوم آزمایشگاهی، ورودی بهمن۱۴۰۰

دست
بخش دوم:

به شیرینی انار

خانه
دست
بخش دوم: به شیرینی انار

Home

Holding my breath, touching your skin, I felt peace when I had your hands.

“I am living the life with you” You Closed your eyes and told me. Oh God, can you imagine how breath taking was this talk to me?

No, you don’t have any idea how unforeseen and marvelous would it be for me, who waits a long time for hearing any romantic word comes through your mouth.

There is a galaxy among your arms which I can’t wait for you to take me to a journey in. Did you know the galaxy is feeded by us holding hands and looking at each other eyes? And I never want our galaxy dead, so let’s keep it alive with keeping our hands sticked together.

Embracing each other is like a powerful battery for our hearts, so hug me as much as you can, hold my hands as many times as we need and instill passion into my vein and let it be floating among my blood to revive all cells. and you my darling! exhilarate me.

Never abandon my hands, because if you do such a terrible act, you’ll take the home from me.

در حالی‌که نفسم را حبس کرده بودم و پوستت را لمس می‌کردم، داشتن دستانت حس آرامش را به من القا می‌کرد.

چشمانت را بستی و به من گفتی: «من زندگی را با تو زندگی می‌کنم». خدایا، می‌توانی تصور کنی این حرف تا چه حد برای من نفس‌گیر بود؟

نه، نمی‌دانی برای منی که مدت‌هاست منتظر شنیدن هر نوع کلمه‌ی عاشقانه‌ای از طرف تو هستم، چقدر غیرقابل پیش‌بینی و شگفت‌انگیز است.

در میان بازوانت کهکشانی‌ست که نمی‌توانم منتظر بمانم تا مرا به سفری درون آن ببری. می‌دانستی کهکشان من و تو برای بقا، از یکی شدن دست‌هایمان تغذیه می‌کند؟ و من هرگز نمی‌خواهم کهکشان‌مان از بین برود؛ پس دستانم را بگیر تا با نگاه داشتن دستانمان در کنار هم، آن را زنده نگه داریم.

آغوش تو و من، باتری پرقدرتی برای قلب‌هایمان است؛ تا می‌توانی در آغوشم بگیر، دستانم را بگیر تا هر زمان که عشق و نیاز باقی‌ست، در رگ‌هایم شور و اشتیاق را تزریق کن و بگذار در خونِ من شناور بماند و تک تک سلول‌هایم را به زندگی بازگرداند، و تو ای زیبای من، مرا به وجد بیاور.

هرگز دست‌هایم را رها نکن. بدان اگر این اتفاق مرگبار رقم بخورد، خانه را از من خواهی گرفت.

مریم گندمی‌ثانی

مریم گندمی‌ثانی

سردبیرنشریه ی فرهنگی ادبی انارستان
رشته ی علوم آزمایشگاهی، ورودی بهمن ۱۳۹۹

بخش دوم: به شیرینی انار

دورترین نزدیکِ من

آدمی نه تنها اشرف مخلوقات بلکه اشرف عجایب خلقت است، موجود زنده‌ای که گاهی برای زنده ماندن نه آب می‌‌خواهد و نه غذا، فقط نفس در گرمای نفس دیگری را می‌خواهد تا باور کند هنوز هم می‌شود ادامه داد و امید داشت!

من هم غیر از آدمی نیستم، فقط گاهی من همیشگی است، من برای همیشه برای ادامه دادن به زندگی شاد و به این گرما نیاز داشتم، دارم و خواهم داشت، و حتی فقط گرمای دستان تو برای این زندگی کافیست.

دست‌ها معجزه‌گران احساسند، تو می‌توانی با دستی گرم از محبت دیگری را در آغوش بکشی، زخم‌ها را مرهم زنی و غبار غم را از روحی بزدایی و یا حتی می‌توانی دستان سرد بی‌تفاوتت را دور گلوی نیمه‌جان پیکری حلقه کنی و آخرین دم را هم از او بگیری...

تو آنی بودی که با اینکه دستانت دورند، اما نزدیکترین‌اند به روح زخم خورده‌‌ی غبارگرفته و اسیر در زندان تن، تا روزنه نور و امیدش را ببیند و زمین‌گیر نشود،

تو آنی بودی که نفسِ مهر را نمایان کردی و اجازه لمس زیبایی آن را از دستان خودت به من دادی تا زندگی دوباره‌ای ببخشی،

تو آنی هستی که دستانت در اوج سرمای جان‌سوز زمستان یاس و نومیدی هم راه را نشان می‌دهند تا بشود دوباره و دوباره بر زندگی لبخند زد،

تو آنی هستی که بر پیکره جان من نقش بستی، به طوری‌که زن کولی می‌تواند تورا از خطوط دستان من بخواند،

 و تو،

 آنی خواهی بود که دستانش هیچوقت توسط من رها نخواهد شد، چه بر قله خوشبختی و چه در قعر تلخی و نومیدی، گره روح من از دستان تو باز نخواهد شد ....

فاطمه رجبعلی‌زاده

فاطمه رجبعلی‌زاده

رشته ی علوم تغذیه، ورودی بهمن۱۳۹۸

بخش دوم: به شیرینی انار

هم‌آغاز

تاریکی در راه ، پنجره‌ام رو به سکوتی عمیق باز شد

و من از پسِ پرده ی  وهم ، بیرون آمدم.

خواب نازک غم را گُسَستم

و چشم دوختم به تُهی دوردست...

بی‌قراری در تنم می‌دوید. هراسان زمزمه می‌‌کردم :« باد آمد ؛ بوی بهار آورد. راستی! گفته بودی با بهار می‌آیی؟! «

روشنی روز ، گُلِ شب را آرام پَرپَر کرد.

ندای رسیدن می‌آمد.

آواز درخت می‌شنیدم.

قطره‎‌ای از زمان چکید.

سایه‌ای دوید.

«- کجاست آن مه تابان؟»

صدا بود مثلِ نور آشنا... «+تویی دل آرامَم؟»

دستی بر شانه‌ام لغزید.

«- آمده‌ ام. رخ بُگُشا.»

طرح لبخندی عمیق بر جانم نقش بست.

گره خورد چشمانم به نگاه مهربان تو.

آغاز شدم از نو.

دستان گرمت در میانِ پیچ‌ و تابِ گیسوانم روان شد.

زندگی در من پیدا شد.

جوانه‌ای در قلب خسته‌ام رویید.

در امتداد نگاه‌مان ، چیزی شبیه به پیوند ، سندِ وصالِ من و تو شد: پیوستنِ دست‌های بی‌جانم در دست‌های پُر نور تو.

چه بود آن؟! گویی خورشید از آنجا طلوع می‌کرد.

گویی شکوه عشق، تنها با نوازش دستانت، به رقص می‌آمد.

جام امیدم از شراب آرامشت پُر شد.

کاسه‌ی ترس از دستانم افتاد

و پناهِ مأمنی چادر زد میان ما.

طنینی می‌تپید: نیمه ماه من!

بوسه‌ای از من ، بر لبانِ تو جا می‌مانَد؛

برای همه‌ی عمر

و به یادت می‌آوَرَد که من ،

دوستَت دارم.

با من بمان.

آغوشت وطنِ من است.

من از وطنِ‌ خویش هجرت‌ نمی‌کنم.

نویسا خوافی ماکو

نویسا خوافی ماکو

رشته ی علوم تغذیه، ورودی بهمن۱۴۰۱

دست
دست
دست
دست
بخش دوم: به شیرینی انار

دست‌های پینه بسته

-باباجان میشه یه روغنی، کِرِمی، برای دستای من بیاری؟ آخه چند روزیه که خیلی زخم شده...

با همین جمله که بر زبان پدرم جاری می‌شود؛ سَمت و سوی نگاهم خیره می‌شود به دست‌هایش...

دست‌هایی که اکنون پر از زخم و ترک است اما در گوشه‌ی ذهنم خاطراتی نه چندان دور تداعی می‌شود...

پدرم، من و خواهرم را بر روی زانو نشانده، با صبر و حوصله شانه بر زلف‌های کمند میزند و همان‌طور که شعر محلی می‌خواند، با دست‌هایی که مهر و محبت را به ذره ذره وجود ما تزریق می‌کند، شروع می‌کند به بافتن موها...

دست‌هایی که همیشه برای من یک امید بود در تمام پستی و بلندی‌های دوران، به منزله‌ی یک روزنه‌ی نور در اوج ظلمات شب که نجات میدهد وجودت را از بی‌مهری ایام...

دست‌هایی که روزگاری حتی یک خَش در بر نداشت ولیکن سختی راه، ناملایمتی‌های زندگی، دغدغه‌ی آرامش و آسایش عزیزانش؛ که حال هرکدام شده اند زخمی بر دست های پینه بسته‌اش که دلم را به درد می آورد از حجم غصه‌ای که دارد با خود حمل می‌کند و خم به ابرو نمی‌آورد .

پدر است دیگر؛ همانی که دستانش بالشت زیر سرمان است و نگاهش بدرقه راهمان ...

دستانش را در دست می‌گیرم ، نوازش میکنم و با دیدگانی به اشک نشسته، بوسه میزنم به دستان پینه بسته‌ایی  که همواره دست‌گیرم بوده و هست.

کهنسالی
فاطمه عباسی

فاطمه عباسی

رشته ی فناوری اطلاعات سلامت، ورودی مهر ۱۳۹۹

بخش دوم: به شیرینی انار

غایت دست‌ها

گفته بودی هرگاه سکوت میان من و تو جدایی انداخت برایم بنویس.

دستانم را تصویر کردم برایت.

پرسیدی چرا دست‌ها؟

واژه‌ها چه اهمیتی داشتند تا دست‌ها بودند.

معتقد بودم که واژه‌ها قابل احترامند اما دست‌ها محترم‌تر؛

که چشم‌ها بیشتر برای حرف زدن‌اند تا دیدن

و لب‌ها برای لمس کردن‌‌اند تا گفتن

و هر چیزی که چشم نتواند بگوید و لب نتواند لمس کند، دست بیان می‌کند.

عزیز من واژه‌ها را کنار بگذار.

برای نقض این فاصله‌ها، برای پیوند دوباره‌،
دستانت را به من بده؛

زیرا که غایت خلقت دست‌ها، برای گرفتن بود نه رها کردن...

دست ها
مهسا چاجی

مهسا چاجی

رشته ی علوم تغذیه، ورودی مهر ۱۴۰۱

بخش دوم: به شیرینی انار

سرگردان

نه راه پیش،نه راه پس

شبیه یک سرباز بدون دست

نه می‌گویم که دلگیرم،

نه می‌گویم که آسوده

منم جسمی جوان اما

با روحی فرسوده

نه از عشق تو بیمارم،

نه از عشق تو بیزارم

من اما با خیالت

تا طلوع صبح بیدارم

هم صلح نمی‌خواهم

هم جنگ بس است

آری تنها راه چاره،

گفتن آتش بس است

بین زمین و آسمان

بین دل و عقل مانده‌ام

در دلم عشق تو هست و

در سرم خط خورده است

نه هوشیار و نه گیجم من

به این مستی

و با این حال، عجینم من

نه اسیرم ، نه آزادم

رها، اما شکسته بال پروازم

نه خوش‌حال و نه غمگینم

احساسی میان تلخی

و شوری و شیرینم

نه تو را می‌طلبم،

نه به غیر از تو طلب دارم

در سرم سودای عشق و

در دلم خونین جگر دارم

دست‌هایت سهم من اما

نصیب رقیبان شده است

قلب من خانه‌ی عشقیست

که ویران شده است...

فائزه یوسفند

فائزه یوسفند

رشته ی فناوری اطلاعات سلامت، ورودی بهمن ۱۴۰۱

بخش دوم: به شیرینی انار

خاطره

دستگیرم شد

آمده ،

پاگیرم کرد

 تازه بعد ها،

 کمی دلگیرم کرد

این زمستان هم گذشت...

باد و بوران و برف بعدی

 پیشم نبود

دست‌هایم گرم بود

دست‌هایش سرد بود

در تمام این مدت،

تپش قلب هایمان نامرد بود

قول می‌دهم این خزان

روی برگ‌های خاطره راه نروم

خاطره
امیرعلی نهادی

امیرعلی نهادی

رشته ی علوم آزمایشگاهی، ورودی بهمن ۱۴۰۱

بخش دوم: به شیرینی انار

معجزه

ابرهای سیاه آسمان

گریه‌ در زیر باران

خسته از افکار پوچ

خسته از فاصله

بی‌رمق و فرسوده

روحی ترک خورده

انگار نفس می‌کشم

بدون هدف

بزرگ‌ترین ترس من

تنهایی و تنهایی و ...

نیازمند آن ناجی

 فرشته‌ی زیبا

دست‌های گرم او

برای قلب سرد من

نشانه‌ای از حیات

نشانه‌ای از توجه

امیدواری برای ادامه

آسان شدن راه

ساختن آینده

فراموشی گذشته

مرا مبتلا کن

به درد دوست داشتن

به بوسه‌های عاشقانه

به عمق نگاه تو

که دنیای خودم را می‌بینم

جاده‌ای خواهیم ساخت

منتهی به خوشبختی

به دور از غم و هیاهو

من و تو

در آغوش می‌کشم تو را

تا هیچ‌وقت از من جدا نشوی

سیاوش خالقی‌مقدم

سیاوش خالقی‌مقدم

رشته ی علوم آزمایشگاهی، ورودی مهر ۱۳۹۹

بخش دوم: به شیرینی انار

بوی خون ...

برای هزارمین بار دست‌هایش را می‎شوید ، شاید که رد خون خیالی پاک شود. رایحه صابون در فضا پیچیده اما هنوز بوی خون را احساس می‌کند.

 از دیدن صورت رنگ پریده‌اش در درون آینه می‌ترسد و سر بلند نمی‌کند اما با گذشتن فکری در ذهنش، به ضرب سر بلند کرده و صورتش را می‌بیند.

 رد باریکی از خون که گونه‌اش را رنگین کرده است، می‌بیند. هنوز هم صدای دلخراش او در سرش تکرار می‌شود، خواهش کردن‌هایش ، جیغ کشیدن‌هایش از ترس و در نهایت صدای شکستن شمعدان شیشه ای..‌‌‌

تصویر لبخندش، قبل از نفس آخر، جلوی چشمانش نقش می‎بندد.

کسی که در ظاهر خوب اما در باطن شوم بود. نمی‌توانست از انتقام بگذرد. نمی‌توانست اجازه دهد کسی که روزگارش را سیاه کرده، با خیالی آسوده زندگی کند. نمی‌توانست خاطرات با هم بودنشان را فراموش کند. حتی قسم قبل از مرگ معشوقه‌ش هم نتوانست مانع انتقام شود. همیشه همین گونه بود، کار خودش را می‌کرد.

غرق احساسات و افکارش بود که با صدای شکستن چیزی از فکر بیرون آمد. صدا مثل صدای همان شمعدان شیشه ای بود اما او در خانه اش شمعدانی نداشت. صدای پایی را شنید، او تنها زندگی می‌کرد و کسی در خانه اش نبود. پس از چند ثانیه صداها قطع شد. برگشت، شیر آب هنوز باز بود. دوباره دست‌هایش را شست.

 با حس شدید شدن بوی خون، سرش را بلند کرد. او را دید. تصویرش در گوشه آینه دیده می‌شد. با همان لبخند قبل از مرگ و صورت رنگ پریده.

جا خورد. سرش را تکان داد. شاید خیال می‌کرد اما نه، هنوز هم همان‌جا بود. چشمانش را بست شاید اندکی آرام شود اما بوی خون را قوی‌تر حس کرد.

 با احساس دستی روی شانه‌اش چشم باز کرد. دست هر کس که بود، سرد بود. با چشم آینه را پایید که صورتش را کنار صورت خود دید.

+ سلام ...

ساره حسینی

ساره حسینی

رشته ی فناوری اطلاعات سلامت، ورودی مهر ۱۴۰۰

بخش سوم:

بخند مثل انار

بخش سوم: بخند مثل انار

دست‌های دردسرساز من

به دستام نگاه میکنم، اه اه چقدر کثیف و سیاه شدن. نگا نگا زیر ناخونامم سیاهن. اگه مامان بفهمه ....

+ تو اینجا چیکار می‌کنییییی؟ چرا اینقدر لباسات کثیفن؟

دستم رو می‌کشه و منو کشون کشون از زیرزمین میبره بیرون. قبل از اینکه هوای تازه بهاری رو حس کنم، صدای جیغ گوش خراش مامان می‌پیچه تو گوشم:

+ورپریدههههه ، مگه من تو رو صبح نبردم حموم؟ الان چرا اینقدر کثیفی؟ من از دست تو چیکار کنم آخه؟

اومممممم ، واقعا هیچ جوابی به ذهنم نمی‌رسه. دلم برای مامان می‌سوزه. باور کنین تقصیر من نیست که این‌همه دردسر درست می‌کنم، تقصیر دستامه. بله، منظورم دقیقا همینیه که خوندین، تقصیر دستامه. یهو میبینم دستم میخوره به چینی‌های مورد علاقه مامان و شَتَرق میشکنن. یا مثلا اون روز که از مدرسه برگشتم، باور کنین همش تقصیر دستام بود...

در رو آروم باز می‌کنم، چون مامان بهم یاد داده که همیشه در رو آروم باز کنم و آروم ببندم. درو یواش با دستم هل میدم به عقب و تق! در با صدای بلندی بسته میشه. منتظر جیغ مامان می‌مونم اما مثل اینکه خونه نیست 😊. اشکال نداره، من یه مرد بزرگم و از تنهایی نمی‌ترسم که. به حوض وسط حیاط می‌رسم و چشمم میخوره به ماهی قرمزای تو حوض آبیمون. آخییییی، چقدر خوشگل و کوچیکن. چندبار سعی کردم بگیرمشون اما هر دفعه از دستم فرار می‌کنن. میگممم که بیا الان دوباره امتحان کنم. دور و برم رو میپام، واقعنی هیچ کس خونه نیست. آروم کیفم رو درمیارم که گوشه کیف میخوره به گلدون شمعدونی مامان و باز هم با صدای دوست داشتنی من، شترق، میفته زمین. ای وای من، نباید بذارم مامان بفهمه. آروم کیفمو میذارم زمین و با دستام سعی میکنم خاک‌های روی زمینو جمع کنم و بریزمشون تو گلدون شکسته. آییییییی دستمممم برید. وایییی داره خون میاد، من از خون می‌ترسم. مامانننن! مامان که خونه نیست. من یک مردم پس نباید بترسم. وایییییی داره میسوزه. انگشتمو تو آب حوض فرو میکنم. آخیش، بهتر شد. عههههه آب داره کثیف میشه، باید ماهی ها رو نجات بدم. سریع میدوم سمت خونه و میرم از بین ظرفای آشپزخونه یک ظرف بزرگ برمی‌دارم و پر از آب میکنمش. این‌دفعه مواظبم دستم به چینی‌های مامان نخوره. آروم آروم میرم سمت حوض. چقدر سنگینه :/ .

بالاخره می‌رسم به حوض. حالا بخش سخت ماجرا، یعنی برداشتن ماهی‌ها از تو حوضه. حالا چجوری این‌کار رو بکنم؟ آها، فهمیدم. باید با دستام اونا رو آروم بگیرم. خب آروم و بی سروصدا میرم سمت حوض. ماهی‌ها نباید بترسن وگرنه از دستم فرار می‌کنن. می‌شینم روی لبه حوض و آروم خم میشم. ووویییی آب سرده. منتظر می‌مونم یک ماهی قرمز بیاد نزدیکم، تا بعدش بگیرمش و بندازمش تو ظرف پر آب. تا صد میشمرم ولی باز هم هیچکدوم نیومدن سمتم.

پوففففف، خسته شدم دیگه. بهتره خودم برم دنبالشون. با عجله کفشامو در میارم و میرم تو آب. سخت مشغول گرفتنشونم که با صدای زنگ در حیاط هول میکنم و تالاپی میفتم کف حوض. آییییی، کل لباسام خیس شدن. ای بابا، هر کی پشت دره آدم بی‌تربیتیه. چون دستشو از روی زنگ برنمیداره. خب بابا، اومدم دیگه. سرم رفتتتتتت. شلپ شلپ با همون لباسای خیس میرم در رو باز میکنم. باز شدن در همانا و جیغ بلند مامان هم همانا. به قول اون جمله که میگه: "دیدم که جانم می‌ رود". باقی ماجرا رو هم خودتون می‌تونین حدس بزنین که چیشد. نمی‌تونین؟ بذارین خودم بگم پس. مامان که من رو خیس و گلدون محبوبشو شکسته دید، برای تنبیه منو بدون شام فرستاد تو اتاقم. جاتون خالی، اینقدر با ماشینام بازی کردم که نفهمیدم چجوری خوابم برد.

یا مثلا اون شبی که خانجون اومده بود خونمون....

اون روز خانجون بعد از یه عالمه روز اومده بود خونمون. من خانجونم رو خیلی خیلی دوست دارم، میدونم اونم منو خیلی دوست داره. آخه همیشه بهم میگه پسر قشنگم. مامان بهش میگه منو داره زیادی لوس میکنه. من اصلا موافق مامان نیستم. خانجون هم با حرف من موافقه.

با فضولی بین صحبت‌های مامان و خانجون، فهمیدم که قراره امشب دیگ غذا به پا کنن. به به، شما نمیدونین که غذاهای خانجون چقدر خوشمزه و لذیذن. آخ آخ، من میمیرم برای غذاهاش. شما نمیدونین که.

کل روز رو با فکر غذا به زور سر کردم. بالاخره شب رسید. من به بابام کمک کردم تا گاز بزرگمون و دیگ‌ها رو از تو زیرزمین بیاره بیرون و تو حیاط سرپاشون کنه. گاز رو وصل می‌کنیم. مامان برای خانجون یک چهارپایه میاره تا اگه خسته شد بشینه و مواظب دیگ باشه. خانجون همیشه موقع درست کردن غذا، یک چارقد سفید با گلهای کوچولو قرمز دور کمرش میبینده. همه مشغولیم که یهو زنگ در حیاط رو میزنن. خانجون با گفتن "یا علی" بلند میشه و میره در رو باز کنه. نگاهم میفته به چارقد خانجون که روی چهارپایه جامونده. همون موقع خانجون صدام میزنه تا چارقدشو براش ببرم. آروم چارقدشو از روی چهارپایه جمع می‌کنم. صدای ترق تروق ظرفا حواسم رو پرت می‌کنن. وای مامان چقدر سروصدا میکنه. خانجون دوباره صدام میزنه. وای چارقد خانجون یادم رفت. سریع برش میدارم و بدو بدو میرم دم در تا بهش بدم. وایسا ببینم، یه بویی داره میاد. یعنی از کجا میتونه باشه؟ دوروبرم رو نگاه میکنم ولی چیزی نمیبینم. چشمم میفته به چارقد خانجون، وای خداااا. چارقد خانجون داره آتیش می‌گیره.

+خانجوننننن، چارقدت داره آتیش می‌گیره.

خانجون با این حرفم هول میکنه و چارقد رو پرت میکنه تو حیاط. چارقد با آتیشش میفته وسط قالی تو حیاط و آتیش شعله­ور تر میشه. جیغ مامانم ما رو به خودمون میاره. بابام زنگ میزنه به آتش نشانی و اونا سریع می‌رسن به خونمون. در حیاط که باز بود و اونا با اون شلنگ آب درازشون میان تو حیاط. اما یه اتفاقی میفته، شلنگ میخوره به دیگ و همه غذا ها میریزن رو زمین. منم می‌زنم زیر گریه و میدوم سمت شیلنگ که باز هم دستم می‌خوره به گیره‌ش و آب با شتاب میاد بیرون. کل حیاط خیس میشه و اون آقا محکم می‌خوره به در و سرش میشکنه (بعدا مامانم بهم گفت بخاطر فشار آب بوده). بخاطر خیسی زمین پام لیز می‌خوره و محکم می‌خورم زمین. بدتر میزنم زیر گریه. هم بخاطر زمین خوردنم و هم بخاطر غذاهای خوشمزه خانجون که روی زمین ریختن. بلند میشم و میرم سمت غذاها. همشون کثیف شدن. میرم سمت دیگ ببینم چیزی مونده یا نه که باز دوباره دستم میخوره به دیگ و جیغم میره هوا.

+ آیییییی دستم سوخت. مامانننننن

مامان با جیغم هول میکنه و میاد سمتم. دستمو فوت میکنه که بدتر میسوزه. بیشتر جیغ میکشم. آخر همه این اتفاقا، باعث راهی شدن هممون به بیمارستان میشه.

خب، دیدین که من واقعا تقصیری نداشتم و ندارم و همه مقصر همه اتفاقات دستای قشنگمن.

مرسی از نگاه‌های گرمتون که این متن رو خوندید.

همیشه شاد و در پناه حق.

ساره حسینی

ساره حسینی

رشته ی فناوری اطلاعات سلامت، ورودی مهر ۱۴۰۰

بخش چهارم:

در حاشیه

بخش چهارم: درحاشیه

گاهنبارها ، جشنهای آفرینش

چون آسمان و زمین و آب و گیاه و جانور و مردم، تا عالم به سالی تمام آفریده شد و به اول هر یکی از پاره‌ها پنج روز است نام‌شان گهنبار.  (کتاب التفهیم)

گاهنبار، آیین و جشنی است که از دیرباز در پهنه‌ی ایران فرهنگی، به‌پا داشته می‌شده ‌است، جشنی که نخستین پایه و مایه‌ی آن گرد هم آمدن، هم‌افزایی، همازوردی و شادی است.

به باور ایرانیان باستان، آفرینش هستی در شش گاه (شش مرحله) آفریده شده است که پیدایش گاهنبار را از روزگار پیشدادیان و نخستین بنیانگذارش را جمشید می‌دانند. زرتشتیان در این جشن‌ها به ستایش اهورامزدا و سپاسگزاری از او برای داده‌ها و آفریده‌های نیک‌اش می‌پردازند. گاهنبار با کشاورزی و دامداری و زندگی کشاورزی پیوند بنیادین دارند ، به طوریکه هر کدام از گاهنبارها، برابر با زمانی است که دگرگونی‌های بنیادین برای کشاورزان رخ می‌دهد و این دگرگونی‌ها با خود جشن و شادی می‌آورد.

شش گاهنبار عبارتند از :

Maidh-yo-zarem: (میدیوزَرِیم) – نخستین